WELCOME TO AFGHANISTAN SITE           به سايت افغانستان خوش آمديد        WELCOME TO AFGHANISTAN SITE

دوستان گرامي براي گذاشتن تبليغات کار ويا شغل خود در اين سايت همين امروز با ما در ارتباط شويد و همچنين ازاين طريق فعاليت خود را به تمام جهان معرفي کنيد

تاريخ باميان

  Bamyan & Bandamir History

بند امير کجاست؟

نگاهی کوتاه به مکتب و دانشگاه در باميان

 Yasin

نویسنده  یاسین حسینی ازبامیان

چند گام به پيش

در فاصله چند ساعت از پايتخت که مسير ولايت ميدا ن وردک را می پيمايی، به باميان باستان می رسی. صبح زود ساعت سه، چهار، تا هفت، هشت صبح، ايستگاه کوته سنگی کابل، سوار يک موتر تونس يا فلانکوژ می شوی و با 350 تا 450 افغانی پا به چشمه اساطير، افسانه ها و نمادهای افغانستان می گذاری. ممکن که تو جوانی باشی دانشجو، ممکن از خود باميان باشی و برای سودا کردن کچالو به کابل آمده ای. يا کس ديگر باشی با کار و حرفه ديگر برای اولين بار به باميان آمده ای و می خواهی درباره باميان بيشتر بدانی. باميان چگونه می تواند در پيکره بندی افغانستان نقش مثبتی داشته و به صلح و پيشرفت ياری رساند؟ عملکرد مراکز و نهاد های رسمی دولتی و غير دولتی در سامان دادن مفيد زندگی جمعی، چگونه بوده است و می باشد؟ مردم چگونه گذران می کنند و نيت و سعی آن ها در زندگی بهتر چيست؟ برای رسيدن به پاسخ اين پرسش ها بايد درباره علت اصلی و پايدار ترقی باميان باستان مطالعه کنی. درباره وضعيت آموزش به عنوان بستر مطمئنی برای پيشرفت و ترقی. وضعيت آموزش از ابتدايی ترين اشکال آن تا مراحل پيشرفته، منسجم و علمی. بايد به ميان مردم رفت، بايد با آن ها صحبت کرد. کودکان، زنان و مردان هر يک به فراخور خود جهان شان را بر تو می گشايند. بايد به مکاتب و دانشگاه باميان هم بروی تا از نزديک مشکلات مراکز آموزشی را مشاهده کنی. بديهی است که قوت و ضعف مراکز آموزشی بر سرنوشت يک مملکت برای پيشرفت و ترقی در همه زمينه ها تاثير می گذارد. باميان با اهميت تاريخی و طبيعت زيبا می تواند سرمشق توسعه دانش در افغانستان باشد. مهم برنامه ريزی و مديريت صحيح امکانات و استعداد ها می باشد که بتواند باميان را مانند گوهری در قلب افغانستان به تکاپو و سعی برای زندگی مطمئن آينده وادارد؛ وگرنه همچنان باميان دروازه هايش را بروی جهان بيرون بسته نگاه خواهد داشت و تنها کچالو و زمستانی می ماند که مسير رفتن به باميان را مسدود می کند.
به يکی از مکاتب می روم. براحتی می توان داخل شد. به چند اتاق کوچک خالی بر می خورم. کسی نيست که بپرسم معلم ها و شاگردانشان کجايند. قفلی کوچک بر دروازه اتاقی که به دفتر مديريت مکتب می ماند، اين را می گويد که گويا رخصتی رسمی است و بواقع نبود. مدتی می نشينم تا خستگی پياده روی در دل دره کمتر شود. در اين هنگام کودکانی دوان دوان از زمين های کچالو خود را به مکتب رسانده اند. می پرسم حالا وقت آمدن به مکتب است؟ يکی از آن ها پاسخ می دهد که بيست روز است که مکتب بسته است. يکی ديگر می گويد که معلم ها نمی آيند. بعد از چند دقيقه بر تعداد آن ها اضافه می شود. همه آنها را به داخل يکی از اتاق ها هدايت می کنم و سوالاتی می کنم. نام هاي شان را می پرسم، شوخی می کنم و درباره درس، سخت است يا آسان و...می پرسم. يکی می گويد کتاب هم نداريم. گاهی از طرف معلم لت و کوب می شويم و...در اين بين مردی پيدا شد که بنده خدا از کچالو لاشی دست کشيده بود و معلوم شد در اين مکتب معلمی هم می کند. معلم رسمی نيست و آن مکتب فقط يک معلم مسلکی دارد و آن يکی هم وقتش را برای کار در يونيما گذاشته است. به مکتبی ديگر می روم، معلم ها هستند، دانش آموزان هم. سوال کردم . می خواستم سوال ها روش آموزشی که در کتاب های رسمی آ مده است را محکی زده باشند. با مشکلی برخوردم که در همه جای افغانستان وجود دارد. در کابل، قندهار، هرات، فراه، نيمروز و ... نيز هست. نبود سيستم آموزشی به روز و تاثير گذار در کتاب ها؛ نياز به تغيير سيستم سنتی آموزش و نگارش روشی که افراد را از نتايج آن با توجه به جهان جديد بهره مند کند. کتب و مضامين درسی بايد آگاهی جمعی و فردی را منجر شود و پيوسته و هدفمند مراحل صعود را طی کند. در شرايط حاضر وقت آن است که تحولی در فضای آموزشی کشور ايجاد شود و سيستم سنتی تغيير کند. کافی نبودن افراد آموزش ديده و مسلکی برای آموزش نيز سطح و کيفيت آموزشی را پايين آورده است.
از مکتب بيرون می آيم و در قسمتی از باميان گردی، به رياست معارف می روم. رياست معارف باميان نيز بر وجود مشکلات صحه گذاشت؛ ولی در عين حال وضعيت برخی مکاتب در ولسوالی های باميان را خوب توصيف کرد.
به دانشگاه باميان می روم. در فاصله چند متر تا بت کوچک بودا و پشت بازار، محل موقت دانشگاه باميان قرار دارد. البته چند روز قبل وزير تحصيلات عالی سنگ تهداب محل جديد اين دانشگاه را در باميان گذاشت. اجازه گرفتم و داخل دانشگاه شدم. بتازگی رياست دانشگاه تبديل شده و آقای يوسفی در اين سمت قرار دارند. از ايشان می پرسم چه برنامه ای برای پيشرفت اين دانشگاه داريد و او اظهار داشت که تازه آمده است و در حال انطباق وضعيت دانشگاه با دستورات وزارت تحصيلات عالی می باشد. می گويد که بخشی از کم کاری های پيش دانشگاه، آقای سرور مولايي را جبران می کنم. وی از نبود کادر علمی مجرب ياد کرد و در عين حال از باميان به عنوان بهترين دانشگاه افغانستان نام برد. در دانشگاه باميان تنها دو رشته تحصيلی وجود دارد که عبارت از زراعت و تعليم و تربيت می باشد. تمام دانشجويان از طريق کنکور وارد دانشگاه شده اند. تنها هفت دانشجوی دختر دارد و وقتی از يکی از دانشجويان پرسيدم در باميان جای کچالو چه می توان کاشت پاسخی نداشت. يکی از آن ها گفت که يک ميکروسکوپ ساده برای آزمايش نداريم. به کتابخانه کوچک دانشگاه سری می زنم. تعداد کتاب ها و منابع بسيار کم می باشد. در قسمتی از دانشگاه مؤسسه ای بنام سياره مشغول راه اندازی يک راديو برای دانشگاه بود و مسئول خارجی آن گفت که طرز استفاده از راديو را نيز آموزش می دهيم. به اتاق کمپيوتر هم رفتم. بيست تا بيست و پنج پايه کمپيوتر به شبکه جهانی وصل می باشند. البته چون برق نيست، ژنراتور بايد روشن کرد. اين امکان خوبی می تواند برای اين دانشگاه باشد که با آموزش کمپيوتر و اينترنت به دانشجويان، راه را بر ارتباط علمی با دانشگاه های معتبر و شناخته شده جهان بگشايد. البته سايت اينترنتی اين دانشگاه نيز بايد فعال شود تا به اين داد و ستد علمی کمک کند. آرامش باميان مکان مناسبی برای مطالعه و تحقيق ايجاد کرده که با مديريت مطلوب و بکارگيری کادر علمی ورزيده و داشتن امکانات، دانشگاه باميان به بهترين ها در جهان تبديل می شود. دو رشته تعليم و تربيت و زراعت مفيد هستند؛ اما در جريان آموزش بايد نتايج مثبت مطالعات را عملی کرد. از کچالويی که سيری 35 تا 60 افغانی از کشاورز خريده می شود و بيشتر راهی پاکستان می شود، سود زيادی برای کشاورز و اقتصاد کشور نمی ماند. امکان کشت های جايگزين که با طبيعت باميان و مناطق ديگر همخوانی دارد، بايد در دانشگاه مطالعه شود. روش های بهره برداری بهتر از زمين در افغانستان، نياز به مطالعات دانشگاهی دارد و اجرای طرح ها و برنامه ها ی دانشگاهی بايد از طرف دولت حمايت شود. با توجه به اهميت فوق العاده تاريخی باميان، دانشگاه باميان از نبود رشته تحصيلی باستان شناسی نيز رنج می برد. به سبب پيشه و تاريخ مهم باميان، دست اندر کاران بايد اين رشته تحصيلی را بصورت جدی وارد جريان آموزشی دانشگاه کنند. باميان مکان بکری برای مطالعات باستان شناسی، انسان شناسی، اسطوره و افسانه شناسی می باشد. همچنين آموزش صنعت جهانگردی يا توريزم نيز بايد وارد دستور کار شود. وقتی سفرای کشورها برای تعطيلات و تفريح و گرفتن ماهی در بند امير به باميان می آيند، اين يعنی آغاز خوبی برای صنعت جهان گردی و گسترش آن. خوشبختانه اکنون باميان يکی از امن ترين مناطق کشور می باشد که با سرمايه گذاری های کلان سود خوبی به اقتصاد مردم و دولت می رسد. آسان کردن ارتباطات از طريق ساختن راه ها و ميدان هوايی امن بين المللی از جمله اين سرمايه گذاری های مفيد می باشد. همچنين به زعم نگارنده اين سطور، طرح باميان الکترونيکی به عنوان اولين شهر زنده ديجيتالی در افغانستان داد و ستد بين المللی را با کمترين امکانات، بصورت سريع و مطمئن بوجود می آورد که در صورت تمايل افراد و سازمان های علاقمند بکار، آن را می توانم ارايه کنم. در تمام اين موارد برای تحول چشمگير در کشور، دانشگاه می تواند نقشی ارزنده ايفا کند. در مجموع همچنان که ذکر شد، مديريت صحيح امکانات و استعدادها، عدم تحول در برنامه آموزشی، نبود کادر ورزيده و سرمايه گذاری های مطمئن از مشکلات مکاتب و دانشگاه در باميان باستان می باشد

 

 

 

Where is Bamdamir ?

بندامير در کجاست؟ 

" بند امير طبق تعبير محلي با عرض جغرافيايي 30 درجه و 50 ثانيهء شمالي و با طول جغرافيايي 67 درجه و 12 ثانيهء شرقي در ولسوالي يکه ولنگ قرار دارد. بند امير با ارتفاعي تقريباً 9500 پا، در طول وادي رودخانه اي که نام خود را از آن مي گيرد امتداد مي يابد. باميان در 45 مايلي آن قرار دارد. اين ناحيه با عبور از سه گذرگاه صعب العبور کوهستاني قابل دستيابي است. گذرگاه شهيدان، 9945 پا، گذر گاه شيبرتو، 235 پا، و خان کوتل 11660 پا.بندها و درياچه ها: در مورد بندهاي بند امير اختلاف کرده اند؛ ظاهراً هفت بند وجود دارد، تعدادي آن را شش بند ذکر کرده اند و برخي هم پنج بند گفته اند، منشأ اختلاف در اين است که پنج بند کلان با عمق بيش از حد و اندازه و با وسعت زياد وجود دارد، اما دو بند ديگر آن نسبتاً کم عمق، سطحي و کم مساحت است. شايد بعضي آن را به حساب بند نياورده، بلکه آن را يک جهيل يا درياچهء کوچک بگوين

اما آقاي حسن پولادي در کتاب " هزاره ها" تعداد بند ها را پنج گفته و چنين مي نويسد: " بند امير در برگيرندهء پنج درياچه است: ذولفقار، پودينه، پنير، هيبت، غلامان و قنبر. در بين اين بندها، ذولفقار از همه بزگتر و بند غلامان از همه کوچک تر مي باشد. زيبا ترين و عميق ترين بندها، بند هيبت است؛ ديوار رنگين نسبتاً مرتفع بند همراه با رنگ آبي، بلورين و شفاف، صحنهء شگفت انگيزي را به نمايش مي گذارد. بند هيبت با آبي به رنگ ياقوت سبز خود در برابر تپه هاي عقيم و لايزرعي که زمينهء در ياچه را تشکيل مي دهد چون جواهري مي درخشد. بند پودينه بعد از هيبت با ديوار سفيدي چون پنير داراي زيبايي خاص است.آب بند امير از چشمهء معروف به " کپرک" سرچشمه مي گيرد که تقريباً 9 مايل از منطقهء حفاظت شدهء بند امير فاصله دارد. ذولفقار بالا ترين و بزرگترين بند است و تقريبا 4 مايل طول دارد. دومين بند، بند پنير است که بلا فاصله در زير بند ذولفقار قرار دارد و تقريباً 150 يارد عرض دارد.چهارمين بند، بند قنبر است که آبگير کوچکي است. پنجمين بند، بند غلامان است که سه چهارم يک مايل طول دارد.منظرهء تماشايي بند امير با آبهاي ياقوتي رنگ، صخره هاي استوار صورتي رنگ و زيارت مقدس سفيد رنگ آن، (قبر يکي از مقدسان هزاره) تقريباً سرزمين افسانه اي را در انظار هر بيننده اي ايجاد مي کند.نويسندهء کتاب " هزاره ها" از بند دلدل که بند معروف ديگر و ششمين بند است، چيزي ياد آوري نکرده.رود بند امير: اين رود خانه از ذخيره هاي بزرگ آبي بند ها که از چشمهء " کپرک" در شمال بند ذولفقاردر رشتهء کوه هاي بند امير سرچشمه گرفته اند، شروع مي شود

رود بند امير با آب صاف و زلال خويش منبع برکات بزرگي تا ساحات بلخ، سرپل، قسمتي از جوزجان و مزار شريف مي باشد.در انتهاي مسيرخود به هژده نهر معروف تقسيم مي شود که زمين ها و صحراهاي وسيع زراعتي صفحات شمال از آن آبياري و تغذيه مي شوند. البته شکل و سيماي رود خانه در امتداد مسير طولاني اش تا شمال، تغيير مي کند. هر قدر که از خاستگاهش " بند امير" دور تر مي شود، بزرگتر و حجيم تر مي شود. رودهاي خوردو کوچک فراواني از سلسله هاي بابا، متن دره ها و چشمه سارها به آن مي ريزند و در بزرگي آن کمک مي کنند.اما آقاي حسن پولادي از رودهاي فرعي چند رود مشخص نزديک به بند امير را ياد کرده و بقيه را ذکر نکرده است، در حالي که فروعات بسيار بزرگ ديگري غير از آنچه که ايشان ذکر کرده اند، در مسير رود بند امير قرار گرفته و به آن ملحق مي شوند. سکوت معنا دار دولت در برابر بند اميربند امير با تمام مزاياي تاريخي و طبيعي اش اگر در ساير نقاط جهان در کشورهاي مترقي، فرهنگ دوست و تساوي نگر مي بود، امروزه شايد از آن به عنوان جالب ترين و معجز آسا ترين نقطهء جهان مي ساختند. دولت هاي مترقي براي ساختن يک چنين منظره، ميلياردها دالر به مصرف مي رسانند، سالهاي متمادي طول مي کشد، هزاران انسان در زمان کار آن يا قرباني مي شوند و يا خواب راحت زندگي از چشمان شان مي رود، هزاران نوع ماشين شبانه روز براي آن کار مي کنند، هزاران فکر و انديشه يکجا شده، طرح آن را مي ريزند، هزاران متخصص از نقطه نقطهء دنيا با تمام توان روي آن کار مي کنند، هزاران، نظريه پرداز، روي نظرمي دهند، و هزاران نوع ميتود و روش براي اکمال آن به کار بسته مي شود، اما با جرئت مي توان گفت که به اندازهء يک بند، از هفت بند بند امير را نمي توانند بسازند. درست است که رنگ و روغن اطراف را مي کنند، جلا و نمايش خاصي به آن مي دهند، تفريحگاه هاي مرفه و منقش در اطراف مي سازند و شايد دستگاه هاي ماشيني براي ايجاد هر نوع سهولت براي علاقمندان در آن نصب کنند و لي در هرحال يک عيب دارد که نمي توانند آن را برطرف کند و آن، عيب مصنوعي بودن آن است! طبيعت بکر ندارد، اصل زيبايي و لطافت در نفس طبيعت است، اما در تصنع اگر از آن، جوهر و گوهر خالص هم بسازند، مزيت و شيريني طبيعت در آن احساس نمي شود. خوشبختانه بند امير ما، بدون هيچ نوع زحمت، تکلف و درد سر، تمام مزيت هايي را دارد که ميتوان آن را تصور کرد

با تمام مزايا و امتيازاتي که بند امير دارد، دولت ها و رژيم هاي برسر اقتدار در افغانستان در طول تاريخ به شمول دولت فعلي جمهوري اسلامي افغانستان، کوچکترين کاري براي بند امير در قسمت ساخت و ساز محيط آن، سرک، رستورانت، کتاره کشي، نهال شاني، سرسبزي و .... انجام نداده است. در انکشاف بند امير، در ساخت و ساز و حتي حفاظت بند امير در طول قرون متمادي، کوچکترين کاري صورت نگرفته است.! جاي تأسف است. حتي يک هوتل براي چاي خوري مسافرين از طرف يک ارگان مسئول ساخته نشده و حتي راه موتر رو به صورت خاکي و مخروبه به حال خود باقي است، آنهم در اين اواخر به اثر ازدياد توريستان و جهان گردان خود به خودي يک کوره راه، براي حمل و نقل درست شده است. وضعيت خاک آلود اين راه نيز از باميان تا بند امير به اندازهء خراب و نا مطلوب است که هر بيننده و سفر کننده يي را به استثناي شيريني ديدن منظرهء بند امير، از مسافرت به آن، پشيمان مي سازد. بند امير به همان حالت اوليهء و طبيعت نابي که خلق شده است، باقيمانده، حتي يک نقطه اي هم تصنع و نو آفريني در خود را تجربه نکرده است. اين منظرهء زنده و بي زبان، هزاران درد ناگفته در دل نهان دارد، صداها و فرياد هايش در طول تاريخ توسط دژخيمان فرهنگ ستيز، فاشيست ها و عقب گراهاي وابسته به نژاد، سنت، قوم، سمت و مذهب در گلوگاهش خفه شده اند. هرچنين يک نوشته و تحليلي از بند امير به نظر نگارنده يک صدايي از دل پردرد بند امير است که در فضاي نا متعادل اين آشفته بازار به طنين افگنده و در امواجي از هياهو هاي بيجا و بي محتواي قرن مفقود مي گردد.نويسندهء اين سطور با اينکه مي داند، صدايش را کسي نمي شنود، اما باز هم به عنوان فرزندي که در سالهاي عمرش از آب زلال رود خانهء بند امير نوشيده و استفاده کرده است، وظيفهء خود مي داند، تا در دهان خشک بند امير زباني شود، حرکت کند و حروفي را چيده چيده به جملات و جملات را به پاراگراف ها و پاراگراف ها را به متون تبديل نموده، حرف دل بند امير را هر چند نارسا و ضعيف، به گوش مسئولان امور، شهروندان کشور و جهان برساند.مگر فلسفهء يک بام و دو هوا در اين کشور چيست؟ آيا ولايت باميان، به اندازهء يک زيارت باباي ولي شهر قندهار اهميت ندارد؟ در زيارت باباي ولي چندين ميليون دالر مصرف شده است ولي در تعمير يک گرحندوي در شهر تاريخي باميان يا در ساحهء زيباي بند امير يک لک افغاني هم مصرف نمي شود.؟ولسوالي هاي دور دست لوگر که هيچ اهميت سوق الجيشي و تاريخي ندارد و مورد رفت و آمد خارجي هاي جهانگرد هم نيست، اهميت اقتصادي هم ندارد و دستاورد کلان ديگر ملي هم در آن ديده نمي شود، بايکديگر توسط سرک هاي قير وصل مي شوند، اما بند امير زيبا، که در واقع تبارز دهنده تاريخي-طبيعي ترين نقطه افغانستان است، با ولسوالي آن يکه ولنگ تاريخي که بيانگر قدامت و تاريخ گذشتهء اين مرزو بوم است، همچنان در گوشهء انزوا، به دور از توجه و نظر اهل دولت قرا ر مي گيرد

شش ولايت جنوبي کشور که همواره مورد تاخت و تاز دشمنان مملکت مي باشند، توسط دولت بازسازي مي شود، ده ها متخصص خارجي که به خاطر کار در اين ساحات نا امن گسيل مي شوند، جانهاي شان را از دست داده و به بهاي خون شان سرک هاي آن را مي سازند، اما در ولايتي که بند امير در آن موقعيت دارد، يک عدد خشت پخته از پول دولت، توسط دولت، به فرمان دولت و به سازماندهي دولت گذاشته نمي شود؟ آرامگاه قبلگاه يکي از واليان محترم کشور با ديزاين خارجي با مبالغ زياد دالري گلکاري مي شود و انواع گلهايي که مدل آن در تمام افغانستان وجود ندارد، از معمورترين شهرهاي اروپا آورده مي شود، اما يک درختي که بريک وجب خاک تفتيدهء ساحهء بند امير سايه افگند و يا به زيبايي آن محيط بيافزايد، به دستور دولت و به هزينهء دولت غرس نمي شود؟جواب اينگونه تبعيضات نا روا و سکوت عامدانهء زمامداران مسئول، - حاکمان انتخابي و دموکرات- را کي خواهد گفت؟!ديگر در نقاط مختلف کشور در مورد موضوع تحت ارزيابي اين گفتار" بند امير" توجهات زير را مبذول دارد:1- در کنار اينکه سرک هاي داخلي مرکز باميان به عنوان يک ولايت مرکزي در افغانستان مرکزي قير ريزي شود، سرک بند امير- باميان بايد به صورت اساسي قير ريزي و پخته کاري شود. براي اينکه اينکه سرک قير اهميت تاريخي و طبيعي بند امير را که مربوط به همهء افغانستان است، چند برابر بالا مي برد، و امتياز آن طبعاً مال دولت خواهد بود، نه براي هزاره هاي ساکن در گردو اطراف بند امير. - اين کار در واقع کاري براي هزاره ها نيست، اگر دولت خداي ناخواسته از اين ناحيه خوف داشته باشد زيرا اهميت افغانستان را به عنوان يکي از ساحات ديدني افغانستان بالا مي برد، هر سياح و جهانگرد خارجي که به ديدين بند امير مي آيند، در واقع و به نظر خودشان از يکي از مناظر زيباي طبيعي افغانستان ديدن مي کنند، نه صرف کاشانهء هزاره ها!2- يک کميتهء کاري دولتي براي احياء حفاظت و اعمار منظره بند امير با بودجهء مشخص و لازم، تشکيل دهد تا اين کميته به صورت دوامدار، منظم و پيگير به کار هاي اعمار گردو اطراف بند تاريخي اقدام نمايد، پارک ها بسازد، تفريحگاه درست کند، . و بالاخره بند امير را به عنوان يک منظرهء زيبا براي گسترش ورود توريستان خارجي در آن مهيا و زمينه هاي بيشتر استفاده از طبيعت زيباي بند امير را براي شهروندان کشور مهيا نمايد. اين کار از يک طرف به زيبايي کشور کمک مي کند و از طرف ديگر، دولت مي تواند عوايدي از اين درک به دست بياورد. همچنان اين کار براي حفاظت از محيط زيست و سر سبزي بخشي از کشور کمک خواهد کرد

3- نظر به مناسب بودن ساحه و ظرفيت کافي در بند امير، يک شهرک زيبا و نمونه بايد درآن ساخته شود، که شهرک شامل مغازه ها با کالاها و امتعهء لازم مجهز شود و نيز يک هوتل يا رستورانت بزرگ ملي در آن ساخته شود که خارجي هاي سياح و شهروندان افغانستان بتوانند از سهولت هاي بودو باش در هوتل استفاده کنند و از سير و تفريح شان لذت ببرند. اين کار نيز مي تواند در آمدي خوبي براي دولت باشد، دولت اگر اين رستورانت را به اجاره بدهد، بالاتر و بيشتر از هر هوتل دولتي ديگر مي تواند از آن سود ببرد، شايد در آمد سالانهء اين هوتل براي دولت دو برابر هوتل هاي دولتي پايتخت مانند سپين زر هوتل و کانتيننتال هوتل باشد. چه اينکه اگر اين سهولت براي خارجيان علاقمند به توريزم و محققان خارجي و داخلي آماده شود، بهترين ساعات کاري و تفريحي شان را در آنجا سپري خواهند کرد. و نيز نظر به امنيت و مصونيت منطقه مي تواند، مهمانهاي عاليترتبهء دولتي را که از خارج آمده اند، در آنجا اسکان داد.به هرصورت اگر اين کار ها در توان دولت باشد، - که طبعاً هست- و يا بتوانند به آن اقدام کنند، هر گونه مفاد اقتصادي و فرهنگي را مي توانند از بند امير به دست آورند. 

نويسنده  محمد یاسین حسینی ازولایت بامیان  

 

 

تحليل در پيرامون هزاره هاي افغانستان 

هزاره ها مردمی سخت کوش در کار و تحصیل دانش هستند اماچهره آسیایی و ایمان و اعتقادشان به عنوان یک شیعه مسلمان, دیر زمانی است که باعث شده مورد آماج و حمله قرار گیرند. آیا هزاره ها موفق به یافتن زندگی بهتری در عصر بعد از طالبان خواهند شد؟

در قلب افغانستان فضایی خالی به چشم میخورد, غیبتی بهت آور, آنجا که مجسمه های عظیم بودا روزگاری قد برافراشته بودند. درماه مارس 2001, آخرین روزهای اقتدار طالبان در افغانستان, طالبان راکت هایی را به سوی بوداها آتش کرده , مواد منفجره ای در درون آنها منفجر نمودند. این مجسمه های عظیم در حدود 1500 سال بود که از بلندای بامیان بر این سرزمین می نگریستند. تاجران و مبلغان جاده ابریشم با باورها و اعتقاداتی متفاوت از این سرزمین عبور کردند. مامورین امپراطوری های بسیاری همچون مغول, صفویه, بریتانا و اتحادیه شوروی جاپای خونینی از خود بر جای گذاشتند. کشوری به نام افغانستان شکل گرفت. رژیم های بسیاری سربرآوردند, سقوط کردند و یا سرنگون شدند. و مجسمه های بودا همچنان نظاره گر بودند. اما طالبان مجسمه های بودا را فقط بت هایی غیر اسلامی پنداشتند, ارتدادی حک شده بر روی سنگ. آنها هرگز اهمیت ندادند که وحشی خوانده شوند, از انزوا نترسیدند. نابود کردن مجسمه ها به نوعی مارک باورها و اعتقاداتشان بر فرهنگ و تاریخ بود.

این اقدام همچنین اعمال قدرتی بود بر روی مردمی که سالها زیر نگاههای خیره مجسمه های بودا زیسته اند: هزاره ها, ساکنین منطقه ای دورافتاده در ارتفاعات مرکزی افغانستان معروف به هزاره جات منطقه مرکزی این مردم- اگر چه کاملا به انتخاب خودشان نبوده است. با در بر گرفتن یک پنجم کل جمعیت کشور افغانستان, هزاره ها سال هاست که مارک بیگانه و رانده شده را خورده اند. آنها عموما شیعیان مسلمانی هستند که در کشوری با سلطه سنی مذهب زندگی میکنند. هزاره ها معروف به انسان های پر تلاشی هستند که با این وجود غالبا شغل های مورد دلخواهشان را ندارند. چهره آسیایی این مردم- چشم های کشیده, بینی کوچک و گونه های پهن- آنها را در طبقه پایین جامعه قرار داده است, چهره ای که یادآور دونیت آنها نسبت به دیگر اقوام است وبعضی آن را حقیقت می پندارند.

طالبان حاکم - اکثرا پشتون های قوم گرا و اهل تسنن- هزاره ها را به چشم ملحد, حیوان و ... می نگریستند: آنها چهره یک افغان را ندارند و مانند یک مسلمان نماز نمیخوانند. یکی از طالبان درباره قوم های غیر پشتون افغانستان چنین میگوید: " تاجیک به تاجیکستان میرود, ازبک به ازبکستان میرود و هزاره به گورستان" . و در حقیقت بعد از نابودی مجسمه های بودا, طالبان هزاره جات را محاصره کردند, قریه جات بسیاری به آتش کشاندند تا تمام مناطق مرکزی را غیر مسکونی سازند. از زمان شروع فصل پاییز, مردم هزاره در این فکر بودند که آیا خواهند توانست فصل زمستان را به سلامت پشت سر بگذارند.

شش سال پس از سقوط طالبان, هنوز آثار جراجت برسرزمین هزاره چات باقی مانده است. اما با این وجود, آنچه را که امروز در این سرزمین میبینی ده سال گذشته حتی تصور آن هم ممکن نبود.

امروز, بامیان از امن ترین مناطق افغانستان محسوب میشود, تقریبا عاری از زمین های کشت تریاک که در مناطق دیگر به وفور یافت میشود. نظم سیاسی جدیدی براین سرزمین حکم فرماست. هزاره ها اکنون به دانشگاه دسترسی دارند, به پست های دولتی و دیگر جاده های رو به پیشرفت و ترقی که مدت مدیدی بود از آن محروم شده بودند. یکی از معاونین رئیس جمهور کشور هزاره است, و یک زن هزاره , تنها والی زن در این کشور است, اولین زنی که توانسته چنین موقعیتی را به دست آورد. پرفروش ترین رمان آمریکایی, بادبادک باز, شخصیت داستانی یک هزاره را به تصویر میکشد و یک هزاره واقعی برنده اولین "ستاره افغان" شده است.

همچنان که این کشور در تلاش است تا بعد از ده ها سال جنگ داخلی, خود را از نو بازسازی کند, بسیاری بر این باورند که هزاره جات در این زمینه میتواند بهترین الگو باشد, نه فقط برای هزاره ها که برای کل افغان ها. اما گاه خاطرات تلخ گذشته و ناامیدی های امروز سایه شک بر چنین باور خوشبینانه ای می افکند: جاده هایی که هنوز تعمیر نشده, شورش گاه به گاه طالبان, و قیام تندروان اهل تسنن.

در حال حاضر پروژه بازسازی بودا در حال انجام است: هزاران خورده سنگ را تکه تکه جمع می کنند تا مجسمه های بودا را از نو بسازند. چیزی شبیه به این پروژه در میان خود هزاره ها در حال وقوع است: آنها نیز تلاش دارند تا گذشته شکسته و خرد شده شان را دوباره از نو جمع کرده بسازند, اما با یک تفاوت اساسی: برای بازسازی بودای تخریب شده تصاویری از بودای سالم اولیه وجود دارد. اما هزاره ها هیچ تصویری از گذشته خود ندارند که بر مبنای آن بتوانند آینده ای تهی از درد و عذاب را پیش بینی کنند.( البته در مورد دوم این عقيده ای نويسنده است)

" موسی شفق" میخواهد در چنین آینده ای زندگی کند. وی جوانی 28 ساله است با موهای بلند سیاه و چهره ای هزاره که بی شباهت به بوداهای بامیان نیست. او بر دروازه دانشگاه کابل ایستاده است با بلوز قرمز, شلوار سیاه و عینک طبی. امروز کلاس درس تعطیل است. دو ماه دیگر, وی فارغ التحصیل خواهد شد که با توجه به بی ثباتی این کشور, موفقیتی بزرگ برای هر افغانی محسوب میشود. و چون شفق هزاره است, موفقیت وی حکایت از عصری نو دارد. شفق کاملا آماده است که با رتبه اول فارغ التحصیل شود چون تنها به این طریق است که میتواند حرفه ای را که همیشه در آرزوی آن بوده , تدریس در دانشگاه کابل, به دست آورد.

"میشل سمپل", مرد ایرلندی ریش قرمز, که به عنوان نماینده مخصوص اتحادیه اروپا در افغانستان خدمت میکند میگوید: هزاره ها جوانانی پر شور, پر تلاش و آینده نگر را به جامعه شان تحویل میدهند, جوانانی که همواره در پی فرصتهایی هستند که زاییده شرایط جدید افغانستان است. شفق در تاسیس مرکزی به نام " مرکز دیالوگ" همکاری نموده است, موسسه ای از دانشجویان هزاره با 150 نفر عضو فعال در این موسسه. این موسسه مجله ویژه خود را نشر میکند, سعی دارد وقایعی را که درجهت رشد و تقویت اصولی چون " پلورالیسم و اومانیسم" به ثبت رسیده , زنده نگاه دارد و برای نظارت بر برگزاری انتخابات, با موسسات حقوق بشر همکاری میکند. "سمپل" این گروه را نشانی از پیدایش آگاهی های سیاسی در میان جوانان هزاره میداند.شفق میگوید:" ما پنجره ای رو به فرصت ها و موقعیت های جدید داریم اما نمیدانیم تا چه زمان این پنچره باز خواهد بود". این فرزند هزاره جات, پسری روستایی است که به شهری بزرگ آمده و پیشرفت خوبی نیز داشته است. پدر شفق در قریه شان در ورس, ولسوالی در جنوب بامیان, کشاورزی میکند. وهمچنین رستورانتی را در مرکز این ولسوالی اداره میکند. در ولسوالی ورس, بچه ها بنابر سنتشان خیلی زود ازدواج میکنند, در خانه همراه خانواده میمانند و در زمینهای کچالو, کشاوزی میکنند اما شفق چیزی بیش از این میخواست. شفق در ساعات بیکاری اش که به پدر کمک نمیکرد حریصانه به خواندن روی می آورد: رمان, تاریخ, فلسفه, ترجمه های آبراهام لینکن, جان لاک و آلبرت کامو.

همچنان که شفق بزرگ میشد, داستان های بسیاری از اجداد خود میشنید, اینکه مردمش از کجا آمده اند و چرا چهره شان اینگونه متفاوت از چهره های تاجیک و پشتون است. وی درمییابد که او و دیگر مردم هم قومش, در واقع فرزندان سربازان مغولی چنگیز خان هستند که در قرن سیزدهم به مرکز افغانستان تاختند,همانجا مستقر شدند و تمام ساکنین را به اسارت خود درآوردند, مردمانی مختلط از تمام نژادها و ... که چیزی غریب در طول جاده ابریشم نبود. وقتی مردم محل قیام کردند و پسر چنگیز را کشتند, مرد فاتح, بامیان رابا خاک یکسان کرد و بسیاری از ساکنین آن را از صحنه روزگار محو نمود و اینگونه انتقام خود را از قاتلین فرزندش گرفت. آنان که از این انتقام گیری جان سالم به در بردند با متجاوزین مغولی ازدواج کردند و هزاره بوجود آمد- پدیده ای ژنتیکی که باعث شد امروز چهره ظاهری این مردم اینگونه متفاوت از چهره های دیگر مردم افغانستان باشد.( البته در اين مورد  این عقيده ای نويسنده است هزاره ها از مردم بومی اين سرزمين اند که مورخين آنرا اثتنبات کرده اند. قريب 1300 سال از شيعه شدن آنها می گذرد و بت های باميان که شکل هزارگی داشتند، بيش از 1500 سال دارند. در حاليکه از حمله چنگيز قريب 700 سال می گذرد.آيا می شود در طول اين مدت 8 الی 10 مليون انسان موجود شوند با وجود که 62% آنان توسط عبدالرحمان ظالم قتل عام شدند. مگر چند مليون  لشكر چنگيز در اينجا باقی ماند؟)  

این اواخر, اقلیتی از مردم هزاره به رابطه ای که با چنگیز می یابند افتخار میکنند اما اغلب اوقات تبار و اصل ونسب این مردم بر ضد آنها استفاده شده است. برای بسیاری حکایت مدرن روز از دهه 1890 شروع میشود زمانی که "عبدالرحمان" ,پادشاه پشتون, قتل عام خونین ضد هزاره را در هزاره جات و بیرون از آن به راه انداخت. نیروهای عبدالرحمان که تعصب کورکورانه وطن پرستی شان آنها را بیش از پش تحریک کرده و با فتوای ملاهای اهل تسنن که هزاره را کافر و بی دین میخواندند- کاملا مسلح شده بودند, هزاران هزاره را قتل عام کردند و هزاران تای دیگر راکه جان سالم به در برده بودند به بردگی گرفتند. جمعیت عظیم هزاره ها از سرزمینها پست کشاوزی به ارتفاعات مرکزی رانده شد. حاکمان بعد از عبدالرحمن, با توسل به زور و قانون هزاره ها را که از لحاظ روحی و جسمی محدود و محصور شده بودند, در همان ارتفاعات مرکزی نگاه داشتند. روایاتی از تاریخ سیاه هزاره ها همچون میراثی فرهنگی از میان نسل های بسیاری گذشته و اینک بازبه خودشان رسیده است. حبیبه سرابی والی ولایت بامیان میگوید:" مردم هزاره شرم دارند که هویت واقعی شان را نشان دهند". محمد محقق, قوماندان سابق هزاره که بیشترین آراء را در انتخابات مجلس سال 2005 به دست آورد میگوید:" ما همچون الاغ بودیم که برای حمالی از این مکان به مکانی دیگر مورد استفاده قرار میگرفتیم." شفیق در صنف دهم بود که طالبان در سال 1996 قدرت را به دست گرفتند و قول دادند که امنیت را به توده مردمی که از جنگ های قومی و نژادی خسته شده بودند بازگردانند.یک سال قبل, طالبان به طور وحشیانه ای "عبدالعلی مزاری" رهبر دلسوزی که گاه پدر مردم هزاره خوانده میشد- را به قتل رساندند. وی در بینان گذاری " حزب وحدت اسلامی" تلاش بسیاری کرده بود تا از این طریق اختلافات بین هزاره ها را از بین ببرد. بعد از مرگ وی, حزب متلاشی شد و نیروهای طالبان درسرزمین هزاره جات نفوذ کردند.

شفق میگوید:" همراه پدرم بر روی زمین کار میکردم که ناگهان خواهرم دوید و گفت که طالبان همه جا هستند" مردم از بوجی هایشان پرچم سفید به نشان صلح درست کردند. رهبران محلی برای آرام کردن طالبان با آنها معامله میکردند. شفق کتابهایش را مخفی کرد.

جنگ زشتی بود: در ولایت بامیان, سربازان وحدت اسلامی امیدوار بودند که بتوانند مانع از تصرف بخش هایی از کشور به دست طالبان شوند. مکاتب بسته شد. محصولات همچنان بر روی زمین ماندند. خانواده ها به سوی ایران و یا تیپه های دیگر گریختند. طالبان هزاره جات را محاصره اقتصادی کردند. انبارهای مواد غذایی را در منطقه ایجاد کردند و این در حالی بود که بسیاری از گرسنگی رنج میبردند. در بامیان, خانواده های بسیاری در پی مکانی امن به غارهای بودا پناه بردند. در اوایل سال 2001, در سرمای وحشیانه هزاره جات, ترس و وحشت دامن گیر مردم یکولنگ شد. در هشتم ژانویه, طالبان مردان هزاره را در مرکز ولسوالی گرد هم جمع کردند. سید جوهر عمال, معلم یکی از قریه جات, میگوید:" مردم تصور میکردند که به دادگاه برده میشوند" اما فردا هشت صبح همه آنها کشته شدند. طالبان آنها را به صف کردند و در انظار عمومی به گلوله بستند. وقتی ریش سفیدان قریه از احوال این مردان جویا شدند آنها نیز به همین شکل به قتل رسیدند. و در نهایت, سازمان دیده بان حقوق بشر اعلام کرد که 170 نفر در 4 روز به دار آویخته شدند. محسن موی سفید , 55 ساله از مردم همین قریه که وی نیز دو برادر خود را به همین شکل از دست داده بود میگوید:" تنها دلیلش این بود که ما شیعه بودیم".

رهبران محلی از طالبان اجازه خواستند تا اجساد را دفن کنند. اجساد یخ زده باید با آب جوش از هم جدا میشدند. دو هفته بعد دوباره جنگ آغاز شد. طبق اعلام سازمان دیده بان حقوق بشر, نیروهای طالبان بیش از چهار هزار خانه , دکان و ساختمان های عمومی را آوار کردند. آنها تمام شهرهای ولایت بامیان را با خاک یکسان کردند. مردم قریه به سوی کوهستان گریختند و از همان بالا شاهد سوخته شدن خانه هایشان بودند.

بسیاری به ولسوالی ورس پناه آوردند جایی که خانواده شفق- مادر, پدر, و هفت کودک خرد- در تلاش برای یافتن غذا بودند. شفق دست از خواندن برداشت و شروع به درس دادن کرد. امروزمکاتب هزاره جات پر از معلمانی است که هنوز صنف دوازده شان را تمام نکرده اند. اما آرزوهای شفق کم کم محو می شد. او میگوید: " من چندان امیدوار نبودم چون فکر میکردم که طالبان 10 تا 20 سال دیگر اینجا خواهند بود" .

تاخت و تاز طالبان در اوج خود بود وقتی که هواپیماها به ساختمان مرکز تجارت جهانی وساختمان پنتاگون برخورد کردند. بعد از این که نیروهای آمریکایی قدرت را از دست طالبان گرفتند, انتظاراتی تازه به وجود آمد. به ویژه هزاره ها به این باور رسیدند که با آزادی فاصله چندانی ندارند. سمپل میگوید:" من در روزهایی کار کردم که هزارها تصور میکردند به معنای واقعی کلمه با سیستم تبعیض و نژادپرستی مواجه هستند. اما حالا موضوع کاملا فرق کرده است."

اما هزاره هایی چون شفق نمیتوانند به راحتی به این لحظات اعتماد کنند. وی میگوید:" من آرزو دارم مکانی را بیابم که در آن همه جوانان به آرزوهای خود برسند. جایی که هم کلیسا باشد و هم معبد هندو. جایی که مذاهب دیگر هم وجود داشته باشد. این هدف پلورالیسم است. شفق آرزوی تدرس در دانشگاه کابل را دارد و دوست دارد هنگام بازگشت به خانه اش با دختر مورد علاقه اش که سید است ازدواج کند. خانواده های سید دخترشان را به پسران هزاره نمی دهند ولی شاید در این عصر جدید, چندان غیر ممکن نباشد.

از بلندای آسمان

منطقه هزاره جات, دارای چشم اندازها و مناظر بسیار زیبا و متحیر کننده ای است. دره های ارغوانی اطراف بامیان, آبهای آبی بند امیرو قله های سر به فلک کشیده ای که از کوههای نزدیک ولسوالی ورس برخاسته اند. اما بر روی زمین حکایت دیگری است. برای کسانی که اینجا زندگی میکنند این سرزمین سرزمینی سخت و دشوار است با خاطراتی تلخ که مردم این سرزمین بایستی زندگی خود را از میان آنها بیرون بکشند.

زمستان هزاره جات, اگر شروع شود شش ماه ادامه دارد. جاده های برف زده بامیان برای وسایل نقلیه حتی با زنجیر تایر صعب العبور میشوند. و کوههای بلند, راههای ارتباطی ولسوالی ها را می بندد. با وجود تمام قولهایی که از طرف دولت و تمویل کنندگان بین المللی برای ساختن جاده بامیان-کابل و بامیان-یکولنگ داده شده است, همچنان بسیاری از آنها راه هایی مناسب برای قاطر و الاغ باقی مانده اند. در زمستان بسیاری از زنان در هنگام زایمان جانشان را از دست میدهند چرا که کمک به موقع دریافت نمیکنند. حتی در بهترین شرایط آب و هوایی, کشاورزان نمیتوانند محصولات خود را به بازار برسانند. "کریس ایتن" از بنیاد آقا خان میگوید" ما سعی کردیم که هندوانه ها و هلوها رابه بازار برسانیم ولی هنگامی که به بازار رسیدیم آنچه که داشتیم آب هندوانه و آب هلو بود."

محمد اکبر یک کشاورز هزاره است که در لرچه منطقه ای در غرب یکولنگ زندگی میکند. در سراشیبی بالای یک رودخانه باریک, خانه های کاهگلی به هم چسبیده قرار دارند. این خانه ها چزء همان خانه هایی است که در دوره طالبان سوزانده شدند. در لرچه هر مردی میتواند دقیقا کوهی را که با خانواده خود به آن گریخته بود به شما نشان دهد و برایتان ازآن سفرهای سخت و طاقت فرسایی بگوید که مجبور بودند از میان انبوه برف ها بگذرند وهر آنچه را که میتوانستند با خود به سوی کوهها حمل کنند. امروز, بسیاری از آن خانه های سوخته و تخریب شده دوباره از نو بازسازی شده اند. مردم قریه همچنین مقداری پول چمع کردند و در قریه شان مسجدی نو ساختند. مردم پول زیادی ندارند ولی ریش سفیدان قریه آنها را قانع میکنند که نباید تریاک بکارند. اکبر می گوید:" این کار حرام است."

همین طور که در بهار گذشته برف ها آب میشدند, بعضی مناطق دچار سیلاب های شدید و خطرناکی شدند. اما اکبر- و در واقع تمام هزاره جات- امیدوار بودند که این سیلاب ها نشان از پایان قحطی و خشکسالی باشد که بسیاری از خانواده ها را در چند سال اخیر مجبور به فروش حیواناتشان کرده بود.درآخرین ساعات یک روز بهاری, اکبر قطعه زمین کوچکش را در بیرون از قریه که درآن گندم کاشته بود آبیاری میکرد. تمام دره را قطعات زمینی شبیه به قطعه زمین اکبر با محصولات گندم, کچالو و علوفه پر کرده بود. نزدیکترین جاده در آنسوی رودخانه بود. پلی را که از این سوی رودخانه به آن سوی رودخانه برای دسترسی به جاده ساخته بودند در اثر سیلاب از بین رفته بود. سه الوار چوب به شکل پل روی رودخانه گذاشته شده بود . پدرمادرها بچه هایشان را کول میکردند و از این شبه پل میگذراندند تا به مکتب بروند. در این دهکده کوچک و در سرتاسر هزاره جات, تعلیم و تربیه یک اولویت است. پدرمادرها در این منطقه خیلی بیشتر از جاهای دیگر این کشور دوست دارند که فرزندانشان درس بخوانند حتی اگر مکتب, یک خیمه و یا ساختمانی بدون در و پنجره باشد, حتی اگر معلمان تحصیلات کامل نداشته باشند.حسین علی در غاری در بامیان زندگی میکند جایی که خانواده اش روی تختخواب های نازک و باریک میخوابند و دیوارهایش از دود سیاه شده است . بچه های حسین علی میتوانند کار کنند و پول خوبی به دست آورند اما او دوست دارد که بچه هایش درس بخوانند. او میگوید:" من دیگر پیر شده ام. از من گذشته است اما بچه هایم باید چیزی یاد بگیرند."

در سال های اخیر, مدارس زیادی به کمک تیم بازسازی ولایتی و دیگر نمایندگان از سایر ارگان ها در منطقه هزاره جات ساخته شد. در ولایت دایکوندی, تعدادی از نوجوانان میگفتند که جوانان در اینجا ازدواج نمیکنند مگر اینکه تحصیلات خود را تمام کرده باشند. بیشتر از یک سوم کسانی که در آزمون ورودی دانشگاه شرکت میکنند از دانش آموزان هزاره هستند. و این تعداد هر روز بیشتر میشود. ریحانه آزاد یکی از اعضای شورای ولسوالی در دایکوندی می گوید:" اینجا دختران به مکتب میروند. آنها هم باورهای خود را دارند و هم آزادی خود را" .

شاید روزگاری این دانه ها به بار بنشیندد و تمام کشور از آنها درس بگیرند. اما در حال حاضر خانواده ها باید در پی نگرانی های خود باشند. که عمدتا به این مفهوم است که باید جایی بروند که کار وجود داشته باشد. در این قریه و آن قریه شما زنهایی را می بینید _ در حالی که دامن های بلند, بلوز و روسری های آبی, سبز و قرمز پوشیده اند_ که برفهای پشت بامشان را پارو میکنند یا روی زمینهایشان به تنهایی کارمیکنند, چون مردهایشان به شکل روز مزد در پاکستان, ایران, هرات و یا کابل کار میکنند. این وضعیت هم برای مردانی که میروند و هم برای زنانی که میمانند سخت و طاقت فرساست. اما گاه خو کردن به یک مکان به مفهوم یافتن مکانی جدید است. برای بسیاری این مکان جدید شهر کابل است, جایی که %40 از ساکنین آن در حال حاضر هزاره هستند. در خیابان های اطراف قسمت غرب کابل, شما بچه های هزاره را میبینید که یونیفرم مخصوص پوشیده به مکتب میروند. فروشندگان هزاره را میبینید که دکان های خود را باز کرده اند و خیاط های هزاره که مشغول کار شده اند. "حسین یاسا" سردبیر روزنامه gdaily outlookh می نویسد که هزاره ها اکنون ایستگاههای تلویزیونی مخصوص به خود دارند, صاحب روزنامه هستند و مدارس و مساجد مخصوص شیعه را دردست ساخت دارند. یاسا میگوید:" طبقه متوسط هزاره ها به سرعت رشد میکنند"

اما با این وجود از حاشیه که بنگری, بخش عظیمی از جمعیت هزاره ها کارگران ساده ای هستند که در غرب کابل_ دشت برچی, و شینداول زندگی میکنند که نه دسترسی به برق دارند و نه آب تمیز.

نعمت الله ابراهیمی ازکارمندان مدرسه اقتصاد میگوید" شما در مورد زاغه ها صحبت میکنید." هر روز, کراچی رانهای هزاره در خیابان ها سرگردان برای یافتن کار هستند. در زمستان, بهار, تابستان , پاییز, اول صبح, پایان روز, همچنان منتظر هستند تا شاید کسی بیاید و کراچی آنهارا برای حمل الوار, سامان آلات, بوجی های گندم ,قوطی های روغن و ظرف و ظروف مراسم عروسی کرایه کند.

پهلوان, بابا و اسدالله سه تن از مردانی هستند که همین کار را انجام میدهند چون چاره ای ندارند, چون کار دیگری بلد نیستند. آنها تصور میکنند که هیچ کس آنها را نمیبند اما نمیدانند که آنها چهره عمومی یک هزاره در کابل هستند و کارهایی انجام میدهند که هیچ کس دوست ندارد انجام دهد.

در یک روز خوب, آنها 200 تا 250 روپیه کار میکننند, اما نمیتوانند زیاد روی این روزهای خوب حساب کنند. پهلوان که یک کشتی گیر است, سی سال سن دارد و از سن هفت سالگی کار میکند. وی میگوید:" ما هر روز از صبح تا شب با کراچی هایمان می نشینیم و منتظر می مانیم". ذولفقار عظیمی که همان "بابا" است شصت و هفت سال سن دارد ویکی از انگشتان خود را از دست داده است. وی میگوید:" من در زندگی ام یک لحظه خوش ندیده ام" . اسدالله جوان ترین آنهاست, جوانی آرام و زیبا که سراپا خاکی شده است. او به تازگی از ایران برگشته است. جوانی لاغر اما چالاک. وی که در حدود بیست سال سن دارد میگوید که قبلا هنرمند بوده و حالا با این کراچی کار میکند.

اولین کار امروز از مردی است که میخواهد 20 بوجی پلاستر به یک محل کار ببرد. پهلوان در جای دیگری سرگردان است بنابراین بابا و اسدالله بوجی ها را که هر کدام 77 پوند است روی کراچی میگذارند. هر دو مرد با هم میله های کراچی را گرفته و باری را که حدود 1500 پوند وزن دارد درمیان بوغ و سرو صداهای موترها میکشند. سی دقیقه بعد با مسافتی حدود هفتصد یارد دورتربه داخل انباری ها میپیچند, درحالی که به شدت عرق کرده اند و نفس نفس میزنند به محل مورد نظر نزدیک میشوند. سی قدم آخر باید بارها را روی پشت خود حمل کنند. بابا یک بوجی را پشت کرده با کمرخمیده و سر پایین, بوجی را با یک دست نگاه داشته, پودر سفید بر روی لباسهایش میریزد. ده دقیقه دیگر و بالاخره کارشان تمام میشود. بابا و اسدالله $1.20 میگیرند که باید بین خود تقسیم کنند.

بابا میگوید:" وضعیت مرا در این سن و سال میبینی!" و سرش را برمیگرداند طوری که خداحافظی اش را میبینم. قوطی نصوارش را بیرون میکشد و مقداری داخل دهانش میگذارد قبل از آنکه منتظر کار بعدی بماند.

بعضی ناظرین بر این باورند که چهره متفاوت هزاره باعث شده است که آرزوی اتحاد و دموکراسی در این کشور به رویایی دست نیافتنی بدل شود. ابراهیمی میگوید:" من فکر میکنم حس قوم گرایی هزاره ها در کابل بیشتر از مناطق هزاره جات است چون آنها در کابل هر روز تفاوت بین هزاره و غیر هزاره را در زندگی روزمره شان تجربه میکنند." سیما ثمر رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر نیز موافق است. وی اضافه میکند: " هزاره ها بیشتر از هر کس دیگری آمادگی پذیرش دموکراسی را دارند چرا که بیشتر از هر مردم دیگری زجر کشیده اند. آنها با همه وجود درد تبعیض را چشیده اند. آنها واقعا در پی برابری و عدالت اجتماعی هستند."

اگردر ماه می گذشته, بوداها همچنان قد برافراشته بودند میتوانستند جوانی را ببینند که در خیابان بامیان قدم می زند, خیابان آسفالت نشده ناهمواری که در دو طرف آن دکان های زیادی به چشم میخورد و دکان هایی که در آنها روغن, داروهای پزشکی و سامان آلات ساختمانی به فروش میرسد. تابلوی بزرگی که تصویر مزاری, رهبر شهید هزاره , را در خود دارد در دامنه کوهی نصب شده است. موسی شفق به خانه اش باز گشته است. او نتوانسته است شغلی را که دوست داشت در دانشگاه کابل به دست آورد. او میگوید:" اگر من بخواهم در افغانستان زندگی کنم تنها جایی که میتوانم بمانم کابل است." مدارک تحصیلی درخشانش چنین امری را ممکن میسازد. موسی رضایی یکی از مشاورین وزارت تحصیلات عالیه میگوید" شفق از دانشجویان بسیار باهوش و پرتلاش دانشگاه بود. او باید در دانشگاه استخدام میشد." اما تعصبات علیه هزارها همچنان در دانشگاه وجود دارد. استادان متعصب پشتون و از آن میان کسانی که هزاره ها را متهم به وحشی گری میکنند همچنان افراد پرنفوذ و قدرتمند دانشگاه هستند. سید عسکر موسی نویسنده " هزاره های افغانستان" میگوید که این تبعیضات به میزان بسیار کمی تغییر کرده است. وی اضافه میکند در بامیان" دو تغییر وجود دارد. دو بودا وجود داشت که اینک وجود ندارند."

شفق خبر بد دیگری هم دارد: او نمیتواند با دختر مورد علاقه اش در ورس ازدواج کند. شفق میگوید" من او را دوست دارم و او هم مرا دوست دارد ولی وقتی مادرم را به خواستگاری اش فرستادم پدرش قبول نکرد چون من یک هزاره هستم."

حالا شفق تنهاست. به هزاره جات بازگشته و در دانشگاه بامیان جایی که همه هزاره هستند درس میدهد. استادان دانشگاه هم مثل شاگردانشان, پر شور, پر انرژی , با هوش و البته کمی هم بیمناک هستند.از زمان بازگشایی در سال 2004, این دانشگاه همچنان پیشرفت داشته است. آنسوی دروازه دانشگاه, حیات گردو خاک گرفته ایست با دختران و پسرانی کتاب به دست که به سمت کلاس هایشان میروند. تابلوی در ورودی دانشگاه به سه زبان نوشته شده است,- به زبان انگلیسی و دری که رایج ترین زبان کشور افغانستان است و بعد به زبان پشتو که زبان پشتون هاست با فرمتی بزرگتر از دو زبان دیگر.

شفق تاریخ افغانستان را در دوره روشنگری و انقلاب صنعتی درس میدهد. او نظریات جان لاک و آبراهام لینکون را توضیح میدهد. در مورد آزادیخواهی و دموکراسی حرف میزند. معاش شفق 2000 روپیه در ماه است.

بعد از تمام این امیدها و قول های داده شده, هزاره ها احساس میکنند که دولت جدید آنها را کاملا از یاد برده است, دولتی که تحت حکومت یک رئیس جمهور پشتون است. درمنطقه هزاره جات که راه میروی این سوال همچنان طنین اندازمیشود: چرا در منطقه ای که امن است, منطقه ای که دولت را حمایت میکند, منطقه ای که فساد چندان دامن گیر نیست, منطقه ای که در آن زنان در زندگی اجتماعی خود نقش دارند, منطقه ای که تریاک تولید نمیکند, توسعه , پیشرفت و منفعت چندانی به چشم نمیخورد؟ چندان غیر عادی نیست اگر گاهی از کشاورزان بشنوی که در فکر کاشت تریاک و فروش آن در بازارهای هروئین هستند و یا حتی گاه خشونت های کوچکی را به وجود می آورند. چون آنها فکر میکنند که شاید به این طریق بتوانند توجه دولت را جلب کنند.

هزاره جات میتواند الگوی خوبی باشد با این وجود زمان زیادی گذشته است. در حال حاضر, شورش طالبانی که این اواخر رهبران هزاره را در ولسوالی های مختلف مورد هدف حمله قرار داده اند, خاطرات تلخی را برای هزارها یادآورمیشود. محسن موی سفید از قریه کته خانه میگوید" هر بار که خبری ازرادیو در مورد طالبان میشنویم چار ستون بدنمان میلرزد" .

شاید نسل جدید افغان ها بتوانند این مردم را به جایی فراتر از جنگ و جنگ سالاری و جهاد هدایت کنند. که بیشتر آن مربوط به این است که آیا طالبان همچنان رشد خواهند کرد, آیا جوامع بین المللی علاقه خود را برای نجات این مردم از دست خواهند داد, آیا تنش بین ایران و آمریکا تاثیر معکوس بر روی هزاره ها خواهد داشت. به هر حال, هر آنچه که رخ دهد, موضوع چیزی فراتر از سرنوشت هزاره هاست.

همان طور که "دان تری" مردی آمریکایی که بیش از 30 سال در افغانستان زندگی کرده است میگوید: "هرآنچه که برای هزاره ها رخ دهد قصه تمام این مردم است, قصه تمام این سرزمین, قصه تک تک این آدمها"

 

به قلم : پيل زابرسکی/ منبع: نشنل جيوگرافيک

Copyright 2007-2008 by Afghan Refugee in Greece